تبليغاتX
مرگ مغزی
 
مرگ مغزی
 
 
Hey you, out there in the cold, getting lonely, getting old. Can you feel me
 
 

 

چه یو کن فیل می،‌ چه یو کن‌نات فیل می، من همیشه همین‌جاها هستم و دارم در عین مُردگی زندگی‌ام را می‌کنم.

نمی‌دانم از آن‌همه سخت‌ که می‌گرفتم وقتی زنده بودم چه چیزی گیرم آمده که حالا هم دارم همان روال را ادامه می‌دهم. زده است به سرم که همه‌چیز را بزنم به پایم و از هر چی، هر طور که دلم خواست بنویسم.

 

 

من خودکشی کرده بودم...

معمولا سالی چند بار در خیالم و چند سال یک بار در واقعیت، دست به این کار می‌زدم که همیشه به سنگ می‌خورد. تا این بار آخری که نیمه‌موفقیت‌آمیز از آب درآمد و بنده را مدتی به کُما فرستاد. جای شما خالی، ‌چه دوران خوشی بود... بعد از یک مدتی هم که بالاخره اطرافیانم رضایت دادند، بیمارستان قیمه‌قرمه‌ام کند تا مرده‌ام دست‌کم یک نفعی به حال کسی داشته باشد، نامردی کردم و قبل از این که دست‌شان به قلبم برسد از کار انداختمش.

نه، اشتباه نکنید. من اصلا آدم بددلی نیستم. اما آدم که هستم، یا حالا، آدم که بودم ... این‌همه در دنیا این قلب مادرمرده را گذاشتم کف دستم و به هر کی رد می‌شد بفرما زدم چه سودی به حالم داشت... از دار دنیا همین یک قلب برایم مانده بود. این‌طوری به من نگاه نکنید. خب، دلم خواست برش دارم و با خودم بیاورمش این‌جا که تنها نمانم. مشکل من این بود که با مغزم زندگی نمی‌کردم. همه‌چیزم را توی همین قلب فسقلی جا داده‌ام، بله، درست حدس زدید،‌ اصلا من انگار یک جورهایی از این خودآزاری خوشم می‌آید. برش داشتم با خودم آوردم که این‌جا هم نتوانم مثل بچه‌ی آدم زندگی کنم. ولی باور کنید اگر نمی‌آوردمش، نمی‌توانستم این حرف‌ها را بزنم، نمی‌توانستم بنویسم، نمی‌توانستم احساس کنم. من کلی آرزوی نیمه‌کاره را رها کردم و این چیزی نیست که آدم با هزار بار زندگی بعدی بتواند فراموشش کند. حالا شاید بپرسید اگر این طور بود چرا یک‌کاره برداشتی خودت را سربه‌نیست کردی. خب می‌ماندی و هر غلطی دلت می‌خواست می‌کردی. دنبالت که نکرده بودند.

و کاملا حق با شماست. اما شما که همه چیز را نمی‌دانید، می‌دانید؟

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 11:48  توسط مرگ مغزی  | 
 

 

قوانین این دنیا و آن دنیا تفاوت چندانی نمی‌کند زمانی که تو نمی‌نویسی، پس نیستی

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 15:32  توسط مرگ مغزی  | 
 

 

آدم وقتی آدم شد دیگر مرده زنده‌اش فرقی نمی‌کند. همه جا می‌تواند برود توی کما.

یعنی مرده‌اش هم می‌تواند وبلاگ‌اش را در این هزار سال نوری به‌روز نکند. به همین سادگی

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 15:31  توسط مرگ مغزی  | 
 

 

یک دوست زنده‌ای داشتم پیش‌ترها که این طوری بود. یعنی وقتی نوشتنش می‌گرفت انگار غذای توی دیگ سر رفته باشد، همین‌طور سر ریز می‌شد و پدر صاحب گاز را درمی‌آورد. مگر به موقع به دادش می‌رسید و درش را برمی‌داشت و همی می‌زد و شعله را کم می‌کرد، یا اصلن عطایش را به لقایش می‌بخشید و از زور بی‌حوصلگی زیرش را خاموش می‌کرد و خلاص. آن غذا هم که خب، دیگر غذا نمی‌شد قاعدتا. و همین‌طور الکی‌الکی فاتحه‌ی نویسنده تا مدت‌ها خوانده بود. آن وقت هی می‌نشست و سق می‌زد و خودکار را طوری توی دستش می‌گرفت و زل می‌زد به کاغذ که انگار کاسه به دست در انتظار باران نشسته باشد.

دارم می‌بینمش الان؛ در وضعیت کاسه به دستی  ِ معروفش عین نیلوفر نشسته است و توی کله‌اش سخت‌ترین آساناها را کار می‌کند و هفت‌هشت سالی در تبت به روحانیت می‌رسد و یکهو می‌بیند خود بردپیت است و می‌رود به جای آنجلیناجولی با دختری که به طرز احمقانه‌ای همین یک ماه پیش عاشقش شده ازدواج می‌کند.

توی کاسه‌اش یک کلمه باران هم نیفتاده. به همین سادگی امروز هم وبلاگش به‌روز نمی‌شود.

 

 

سال تو مبارک

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 13:54  توسط مرگ مغزی  | 
 

 

خب.

شاید شد. داشتم رد می‌شدم گفتم نوشتن را هم تجربه کنم.

من دیروز مردم. حوالی ظهر بود یا اواخر شب. مدت‌ها بود که داشتند اجزای بدنم را به آدم‌هایی که هرکدام یک چیزی کم داشتند وصله می‌زدند. تا امروز که نوبت قلبم بود. اما من دیروز مردم.

قطعا خیلی خوشحالم که می‌بینم آدم‌های زیادی دارند راست‌راست راه می‌روند و از زندگی‌ای که لابد دوستش دارند که به هر قیمتی نخواستند از دستش بدهند، لذت می‌برند.

در ضمن اصلا بهشان حسودیم نمی‌شود. حتا به آن تکه‌های من که توی آن‌ها دارند زندگی می‌کنند.

آن‌ها گاهی به یادم می‌افتند. آن‌ها گاهی برای آرامش روحم دعاهایی که بلدند می‌کنند. قطعا خیلی خوشحالم.

بماند که آدم‌هایی که برای امروز نقشه کشیده بودند و بی‌نصیب مانده‌اند حالشان بدجور گرفته است. خدا کند نمیرند ولی اگر مردند و آمدند این‌جا، احتمالا می‌روم و خودم را بهشان معرفی می‌کنم. هرچند نمی‌فهمم یک روز زندگی  ِ بیشتر، ارزش این همه دلخوری را دارد یا نه. به هر حال می‌روم و باهاشان دست می‌دهم.

پس، فعلا.

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 16:54  توسط مرگ مغزی  | 
 
  بالا